العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

130

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

نشناسم در صورتى كه او پسر عمو و برادر پيغمبر من مىباشد . گفت : اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو ميباشيم ، ما فرزندان مسلم بن عقيل هستيم كه در دست تو اسيريم ، ما از تو غذاى خوب ميخواهيم آب خنك تقاضا ميكنيم ولى تو بداد ما نميرسى . ما را در اين زندان تنگ و تاريك جاى داده‌اى ! ناگاه زندانبان بپاى ايشان افتاد و پس از اينكه پاى آنان را بوسيد گفت : جان من بفداى شما باد . من خودم را سپر بلاى شما قرار مىدهم ، اى عترت پيغمبر خدا ! اين در زندان است كه باز مىباشد . از هر راهى كه ميخواهيد برويد . وقتى شب فرا رسيد زندانبان دو قرص نان و يك كوزهء آب براى آنان آورد و ايشان را راهنمائى كرده گفت : شبها راه برويد و روزها پنهان شويد تا خداى توانا راه و فرجى بشما مرحمت كند آن دو كودك اين عمل را انجام دادند . هنگامى كه شب آنان را فرا گرفت بر در خانه‌اى آمدند كه پيرزنى ايستاده بود . به او گفتند : اى پير زن ! ما دو كودك صغير هستيم كه غريب و نورس ميباشيم ، ما راه را از چاه نميدانيم . يك امشب ما را مهمان كن تا وقتى صبح شد راه را پيدا كنيم و برويم . آن پير زن گفت : اى عزيزان من ! شما كيستيد كه من كليهء بوها را بوئيده‌ام ولى بوئى از بدن شما خوب‌تر نبوئيده‌ام ! ؟ گفتند : ما از عترت پيامبر تو ميباشيم كه از زندان ابن زياد و قتل فرار كرده‌ايم ، پير زن گفت : اى عزيزان من ! من دامادى دارم كه فاسق و در وقعهء كربلا در ركاب ابن زياد جنگ كرده است . ميترسم دامادم شما را پيدا كند و بقتل برساند . آنان گفتند : ما فقط يك شب مهمان هستيم . وقتى صبح شد ميرويم . پير زن گفت : پس صبر كنيد تا غذا و آب براى شما بياورم . غذا و آب آورد . ايشان غذا خوردند و آب آشاميدند . وقتى آنان داخل رختخواب شدند برادر كوچك ببرادر بزرگ گفت : ما اميدواريم امشب در امان باشيم . قبل از اينكه موت بين ما جدائى افكند . بيا من دست به گردن تو در آورم تو نيز دست به گردن من در آورى . من تو را ببويم و تو